تبليغاتX
غم تنهایی

دوستت دارم

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط بهزاد |

 

سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی

همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه...

کلمه پیدا کردن برای گفتن بغضت سخته...

زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته

مجبورم بنویسم...این جا

برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...

فقط به خاطر اینکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته


لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط بهزاد |

 
hamtaraneh.com
 
چشم درراهم.......
یبا زودتر ای صدای گرم عشق
که سالهاست شور زندگی را
درگوشم زمزمه می کنی
بیا تا دگر بار باتو جوانه زنم
باتو سبز شوم.............. چونا ن بهار
فقط باتو می گویم
خسته ام .............. خسته
ازهمه کس وهمه چیز............ جز تو
تو و دل شوره ها یت
تو ونوا زش ها یت
تو و گرمی دستهای مهرافشانت
ای قدیمی ترین وماندگار ترین عشق
دوستت دارم
بی بهانه وبسیا ر
زودتر بیا ........... گلدا ن دل روبه خشکی است 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
 
 
لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط بهزاد |

 

 

پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو

بهش گفتم : به خاطر هیچکس

پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو

با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است

 

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط بهزاد |

چه زود گذشت....

 

دیدارهایمان چه زود گذشت .........

 

 

چه زود از کوچه ی دل بستگی ها پر کشیدی

 

 

تو که گفتی از این کوچه اگر بارها هم گذر کنی خسته نمی شوی

 

 

ولی دیروز به من گفتی

 

 

که خسته شدی و قصد نداری به دیار سبز خوبی ها برگردی

 

 

ولی چرا دیر گفتی

 

 

کاش زمانی می گفتی که گونه هایم را غرق در شقایق نمی دیدی

 

 

آیا در معرفت و معصومیت نگاهم خوبی و صفارا نخوانده ای

 

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط بهزاد |

دختر کور

 


 یکی بود یکی نبود . تو این دنیا نامرد یه دختر

نابینا بود که یک دوست پسر داشت .

دختر قصه‌ی ما دوست پسرش رو خیلی

دوست میداشت و همیشه بهش می‌گفت :

اگر من دوتا چشم داشتم برای همیشه با تو میموندم .

یک روز یکی پیدا شد و دوتا چشم های

خودش رو به دختر قصه‌ی ما داد .

دختر وقتی توانست دوست پسرش رو ببینه

فهمید دوست پسرش هم نابیناست .

دختر قصه‌ی ما که دیگه چشم داشت

و می‌توانست همه چیز رو ببینه برگشت

و به پسر گفت دیگه از پیش من برو .

پسر وقتی داشت می‌رفت لبخند تلخی زد

و گفت : مواظب چشم های من باش .

 یکی بود یکی نبود . تو این دنیا نامرد یه دختر

نابینا بود که یک دوست پسر داشت .

دختر قصه‌ی ما دوست پسرش رو خیلی

دوست میداشت و همیشه بهش می‌گفت :

اگر من دوتا چشم داشتم برای همیشه با تو میموندم .

یک روز یکی پیدا شد و دوتا چشم های

خودش رو به دختر قصه‌ی ما داد .

دختر وقتی توانست دوست پسرش رو ببینه

فهمید دوست پسرش هم نابیناست .

دختر قصه‌ی ما که دیگه چشم داشت

و می‌توانست همه چیز رو ببینه برگشت

و به پسر گفت دیگه از پیش من برو .

پسر وقتی داشت می‌رفت لبخند تلخی زد

و گفت : مواظب چشم های من باش .


 

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط بهزاد |