دوستت دارم

سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی
همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه...
کلمه پیدا کردن برای گفتن بغضت سخته...
زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته
مجبورم بنویسم...این جا
برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...
فقط به خاطر اینکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته


پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو
بهش گفتم : به خاطر هیچکس
پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟
با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو
با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز
ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟
در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است
چه زود گذشت....
دیدارهایمان چه زود گذشت .........
چه زود از کوچه ی دل بستگی ها پر کشیدی
تو که گفتی از این کوچه اگر بارها هم گذر کنی خسته نمی شوی
ولی دیروز به من گفتی
که خسته شدی و قصد نداری به دیار سبز خوبی ها برگردی
ولی چرا دیر گفتی
کاش زمانی می گفتی که گونه هایم را غرق در شقایق نمی دیدی
آیا در معرفت و معصومیت نگاهم خوبی و صفارا نخوانده ای
دختر کور

یکی بود یکی نبود . تو این دنیا نامرد یه دختر
نابینا بود که یک دوست پسر داشت .
دختر قصهی ما دوست پسرش رو خیلی
دوست میداشت و همیشه بهش میگفت :
اگر من دوتا چشم داشتم برای همیشه با تو میموندم .
یک روز یکی پیدا شد و دوتا چشم های
خودش رو به دختر قصهی ما داد .
دختر وقتی توانست دوست پسرش رو ببینه
فهمید دوست پسرش هم نابیناست .
دختر قصهی ما که دیگه چشم داشت
و میتوانست همه چیز رو ببینه برگشت
و به پسر گفت دیگه از پیش من برو .
پسر وقتی داشت میرفت لبخند تلخی زد
و گفت : مواظب چشم های من باش .
یکی بود یکی نبود . تو این دنیا نامرد یه دختر
نابینا بود که یک دوست پسر داشت .
دختر قصهی ما دوست پسرش رو خیلی
دوست میداشت و همیشه بهش میگفت :
اگر من دوتا چشم داشتم برای همیشه با تو میموندم .
یک روز یکی پیدا شد و دوتا چشم های
خودش رو به دختر قصهی ما داد .
دختر وقتی توانست دوست پسرش رو ببینه
فهمید دوست پسرش هم نابیناست .
دختر قصهی ما که دیگه چشم داشت
و میتوانست همه چیز رو ببینه برگشت
و به پسر گفت دیگه از پیش من برو .
پسر وقتی داشت میرفت لبخند تلخی زد
و گفت : مواظب چشم های من باش .